|
تو به دنبال دلی خواهی رفت که به رویای شبت می ماند... من هم در پی یک خواب به دنبال توام
|
||||
|
|
||||
در پناه خدا
برای نامیدنت پلاک لازم نیست
تو را
دانه به دانه ی این خاک به من می شناساند
قطره به قطره این آب
سنگ به سنگ این کوه
باور نمی کنی؟
با من بیا
بیا تا ببینی
برای خاطرات تو این کوله بار کافی نیست
بادی که از این سو می گذرد بوی تو را دارد
و هنوز هر شب صدای زمزمه ی تو در گوش شب می پیچد
می بینی؟
هنوز فاصله کافی نیست
قرن ها لازم است
تا افسانه ی بودنت از این رویا رخت برچیند
تاختن ها می طلبد تا این خاک استواری تو را به باد بسپارد
.
.
.
دلم یک داستان کوتاه می خواهد
کودکی ام به خواب نرفته گریان برخاسته
آه
آت میش
بانوی تو سولمازی دیگر نیست ...
و تو
برای قهرمانی دل کوچک من کم نیستی
نقاشی نمی خواهم
دلی
نیمه سیبی
من زیر اوار این رنگ ها دفن شده ام
تنها من
.
.
.
.
+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 6:9 PM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

زنجیر اگر برای گسستن نبود پس این دست های بسته را برای کدام روز خسته آفریده اند (سید علی صالحی) جاده زیر قدم هایم کش می آید
هوا هم اینجا هی به تنگ می آید
شکسته بال هم می شود پرید این بار
برای سبز شدن گاه سرو هم دیر می آید
فریاد می کشی کبود می شوی هر بار
دلم چه مستانه به درد می آید
سکوت تو را به جان می خرم اما
هوای نفس کشیدن هم به زور می آید
کندوی بی سرباز برای هر ملکه
زمان خودکشی ست که به سر می آید
نزدیک تر می شود ضرب هر باتوم
به سر و دست و پهلو ... آخ ... درد می آید
سرخ می خوانم این جاده را امروز
برای صبح شدن ... غریو می آید
.
.
.
قول داده خدا ... تو غصه نخور
دلت که اسیر شد بغض هم می آید
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:20 AM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

من که می دونم ویرانی این آشیانه تقصیر تو نبود ... این کلاغ صد ساله می تونه یه جای دیگه برای زندگی پیدا کنه !! حتما که نباید بالای بلند ترین ساختمان شهر باشه ... می تونه یه کنج این بوته ها یا حتی رو نوک این درخت دو متری یه لونه بسازه !!! نمی فهمم ! چطور از این همه ارتفاع نمی ترسه ؟! ببینمت .. خیس شدی چرا؟! بارون که بی وقفه می یاد یهو بی هوا ... چتر که نداشته باشی تو این هوا ... این شکلی می شی !!! غصه نخور .. تموم می شه ! تموم می شی!!! !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 2:46 PM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری

+
نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 5:3 PM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

. . . زیر پای هر قصه که نشسته باشی ... رویای ناتمامی ... کلاغ بی خانمانی ... قرارش را با حوای باغ مینو می گذارد و پای به دنبال منزل بی گمانش می کشد در راه ...!!! به تاریخ هم که پیوسته باشی .. باز هم ابتدای هر قصه را ... به رسم همیشه ... نیستی...! تو نیستی و او هست ... سطر اول همیشه به یاد توست ... یادواره روزی که بودی ... روزهایی که می نشستی همین گوشه ... همین کنج نانوشته ... و من برایت زمزمه می کردم ...!! نت های بارانی امروز را !! به دنبال نفرین دوباره دلبرکانت نیستم ... باور کن ... تنها به بهانه آخرین آواز ... آخرین نت ... راهی این تلخستان شدم ... آدم راه های بی راه هم که باشی ... باز هم بدرقه می خواهی ... نگاه پشت پنجره و انتظار می خواهی ... این بار کوله پشتی کلاغ قصه را خودم بستم ... دعایش کردم ... شاید به استجابت همین دعا... این بار راهی خانه شود ...!!! . . .
+
نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 1:13 PM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

+
نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 8:38 PM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

. . . ديشب خواب بوسه ديدم كنار تو دستانت را به من ندادي ولي من تو را بوسيدم تو نگران بودي راه دور بود و تو مثل هر روز نشاني نگاهم را گم كرده بودي من تشنه بودم دستانم را پس زدي نگاهم را به جاده انداختي و رفتي طعم گس بوسه هنوز همراهم است دستانم هنوز خيره به دستانت مانده و جاده عبورت را در ياد دارد اگر مداد سبزم گم شد اگر درخت را با زرد كشيدم حتي به قيمت كوچ پرستوها جاده را از یاد مبر كه تمام خوابهاي خاكستري ام بر باد مي روند من خواب بوسه ديدم بوسه ي نا تمامي كه بر لبهايم خشكيد و من تمام شدم تو هنوز نشاني نگاهم را گم مي كني من هنوز خواب بوسه هاي نا تمام مي بينم ............!!!! . . .
+
نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 11:10 AM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

.
.
.
خورشید در پناه تو آرام گرفته ...
و
من که رخت شب به تن دارم ...
بدون ماه ..
به سوسوی هر ستاره بغض می کنم ...
.
.
.
خورشید در پناه تو آرام گرفته
و
من هر روز برای نجات سایه ام
به اندازه ی تمام حجم سیاهش با نور می جنگ ...
.
.
.
خورشید در پناه تو آرام گرفته ...
ولی اینجا
تنها فانوس سیاهی های من هم نقاب بر چهره بود
و
من
از آن دم که بر بادم داد ...
تمام بره ها را
گرگ می بینم ...
و تمام
گل سرخ ها را بوته های خار
.
.
.
خورشید در پناه تو آرام گرفته
و
من چقدر به آغوش تو حسادت می کنم ...
.
.
.
ستاره ...!!!
+
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 6:12 PM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

.
. . از بام بلند آرزو هاکه افتادم ... دیگر تمام رنگ ها خاکستری شد .... و تمام روزها گذر بی حوصله ی ثانیه ها... نخ بادبادک رویایم که پاره شد ... ديگر مني باقي نمانده بود ... هر چه بود ... "من" جامانده از تو بود ... و آسمان سياه پوش شد ... و شعله هاي سحر به دامنش ننشت... تا ابد ... . . . !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 9:9 AM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|

تونل های دلخوشی ات تاریک است گلم... بدون چراغ... و ما همچنان احمقانه می خندیم به فانوس های قلابی مان... نه ... بوی سگدانی نیست... اشتباه نکن... بوی گناهی ست که می آید و دیگر نمی رود... بوی گناه هایی که در پی هم آمده اند... کفاره ها را جمع کن... اینجا همه گناه کارند... تمام درآمد ها باید کفاره شوند ... کفاره نفس کشیدنمان در کنار هم ... . . . دستان تو با من نیست... این را چند روزی است که فهمیده ام... اینجا بوی خیانت پیچیده است... تمام پیچک ها به درختان خیانت می کنند... و آفتاب گردان ها با چشمک هر ستاره مست می کنند ... از کدام طرف بروم تا شب تمام شود... از کدام سو... . کبکی که سر در برف فرو برده... نمی فهمد اینجا... هر روز سخت تر از دیروز می گذرد... نمی فهمد که اینجا عقربه ها هم حتی به لحظه دشنام می دهند... . اینجا هر شب برایم یلدا ست... هر شب یلدایی به دور از یلداهای پیش... بدون فال... بدون سحر... بدون تو ... . . . ستاره ... . . این شعر و وقتی نوشتم که داشتم واسه الناز جون کامنت می ذاشتم... یه جورایی انگار از شعر اون الهام گرفتم....! . .
+
نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 4:35 PM توسط آنتوان دو سنت اگزوپری
|
